مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

فرشته خوشبختی مامان و بابا

جشن دندونی

و بالاخره جشن دندونی تو 10 بهمن ماه در حالی که 2 تا دندون موشی پایینت در اومده بود بر گزار شد... من زیاد موافق نبودم که برات جشن بگیریم گل مامان،چون میترسیدم تو جشن خسته بشی و بد اخلاق بازی در بیاری،ولی مامان مینا و خاله نغمه خیلییییییییی اصرار داشتن برات جشن دندونی بگیریم که بالاخره اونا پیروز شده و آماده کردن مقدمات جشن شروع شد... من که هیچ کاری نتونستم بکنم چون هوا خیلی سرد و آلوده بود و ما تو خونه محبوس شده بودیم،همه زحمتا با مامان مینا و خاله نغمه بود،از خرید کردن بگیر تا  آماده کردن وسایل تزیینی و آماده کردن غذا و ...شب قبل جشنت هم فاطمه جونی اومد خونه مامان مینا و تا ساعت 2 صبح بیدار بودن و با خاله نغمه و مامان مینا غذاه...
20 بهمن 1392

کارهای این روزهای مهرسا

از شیرین کاریها و خرابکاری های این روزهات هر چی بگم کمـــــــــــــــــــــــــــه خانوم گلم یکی از کارهای بانمکی که میکنی هر وقت اوضاع وفق مرادت نیست یا یکی اذیتت میکنه یا بوست میکنه سریع دعواش میکنی و پشت هم با اخم میگی اه اه اه دیگه برات بگم تا مامان حواسش بهت نیست یا چیزی میخوای و بهت نمیدیم قهر میکنی و سرت رو میذاری زمین و گریه میکنی انقدر خوردنی میشی با این کارت که من و بابا مهدی به جای این که بیایم بغلت کنیم همش با این کارت خندمون میگیره و قربون صدقه ات میریم از بین یه عالمه اسباب بازی که همیشه کنار خونه هست تا شما باهاش بازی کنی و زیاد تحویلشون نمیگیری،توپ و عکس پرنیا رو خوب میشناسی تا بهت میگیم توپ یا عکس پرنیا رو ...
14 بهمن 1392

مهرسای مرواریدی

گل خانومی چند روزی بود که بد اخلاق شده بودی،شبا هم خوب نمیخوابیدی هرچی لثه هاتو نگاه میکردم چیزی یافت نمیکردم .روز جمعه من و بابا داشتیم صبحونه میخوردیم و تو هم با یه قوطی داشتی بازی میکردی که یهو دیدم قوطیه قرمز شده ،ازت گرفتمش و دهنت رو نگاه کردم دیدم لثه ات داره خون میاد واااای داشتم از ترس میمردم بابایی بغلت کرد و دهنت رو شست،شنبه هم هی دهنت رو نگاه کردم خبری نبود فقط یه کم لثه ات زخم شده بود و هی دل من رو ریش میکرد شبش بابایی داشت راهت میبرد گفت فک  کنم یه چیز تیزی به پشتم خورد آخه تو داشتی پشت بابایی رو میخوردی ولی من جدی نگرفتم فرداش یعنی یکشنبه 1 دی وقتی فقط یه روز مونده بود 8 ماهت تموم شه و وارد 9 ماه شی داشتم بهت فرنی میدادم...
14 بهمن 1392

دخترم 9 ماهه شد

گلکم امروز 9 ماهت تموم شد و وارد دهمین ماه زندگیت شدی روزایی که پیشمی دارن مثل برق و باد میگذرن و من همش میترسم نتونم اونجور که باید از این روزا، از شیرینی هات ،از شیطونیات ...لذت ببرم و کیف کنم. هرچند میدونم هرچی بزرگتر بشی شیرینتر میشی عشقم . داشتم فکر میکردم اون 9 ماهه که تو شکمم بودی زمان چقدر لاک پشتی بود اصلا روزا تموم نمیشد ولی این 9 ماه که پیشمی نفهمیدم چه جوری گذشت                               خیلی دوست دارم دختــــــــــــــــــــــــــــرم       عکسای تولد 9 ماه...
4 بهمن 1392

عکس های ماه 9

29دی آماده شده بودیم بریم عروسی دختر دایی مامان زهرا اول خوش اخلاق بودی بعد که برات هدبند زدم،واااااای،یعنی مخالف شدید کلاه و گل سریا اینجا هم گل سرت رو در آورده بودی ولی همچنان شاکی بودی عکس هفته پیشته که حسابی شبا بد میخوابیدی،حدودای ساعت 2 شب و تو همچنان سرحال اینجا از خواب پاشدی یه راست اومدی زیر میز سراغ سیم ها و روزنامه ها دو تا از عشقات فدای ماکارونی خوردنت بشم مهرسا و نی نیش چقدر بزرگ شدی گلم   الهی فدات شم اینجا 3 ماهته و با نی نیت عکس انداختی تقریبا هم اندازه عروسکتی   خیلی بامزه میشینی مثه پیرزن ها با احتیاط ...
4 بهمن 1392
1